گشودگی هستی
یاداشتی بر نمایش مجموعه ی عکس های درپس
مهرداد افسری
گالری باوان
مهر ماه ۱۴۰۴
تهمینه شرافت
.
.
.
.

.

.
.
.
.
.
.
.
در بدو ورود و پس از نخستین مواجهه با مجموعه عکس های درپس ، پرسشی به ذهنم متبادر میشود: «عکس چیست؟ آیا آنچه پیش رو داریم واقعاً عکس است؟» پرسشی که در انتهای نمایش، به شکلی دیگر ذهن را درگیر میکند: جدال تاریخی عکاسی با نقاشی. اینکه در روزگار امروز ــ پس ازحدود ۲۰۰ سال از ثبت تصویر عکاسی ــ بتوانی همچنان حول محور چیستی عکس، تردید و پرسشبرانگیزی، قابل تأمل است.
از منظر من، مهرداد افسری در این مجموعه فصلی نوین در عکاسی گشوده است.
آنچه او پیش روی ما قرار داده، همان چیزی است که به عنوان مخاطبان حرفهای عکاسی معاصر، همواره در پی درک آن بوده ایم : «ذهنیت».
برای من، اشتیاق فهمِ آنچه در ذهن هنرمند نقش میبندد، هیچگاه تمامی ندارد. تا زمانی که خطِ ربطِ این ارتباط تنگاتنگ را نفهمم، جهانِ هنرش بر من گشوده نمیشود.
مهرداد افسری جهانی گشوده است که بازتاب تلاطم ذهنی اوست؛ شور، احساس، خرد و اندیشهاش در هم تنیدهاند.
همانگونه که در استیتمنت ذکر شده، عکسهای در پس در پیوندی نزدیک با مجموعهی قبلی او “عکس های در پیش” قرار دارند: آنجا عکاس مانعِ ثبت تصویر میشود، و اینجا او خود اختلالی در چاپ عکسها ایجاد می کند . در هر دو زمان، ارادهی هنرمند تعیینکننده است اما کافی نیست ، نیرویی دیگر در کار است
اراده ای فراتر از هنرمند ، “نیروی هستی”
اما آنچه بیشتر نمایان است، تفاوت ماهوی تصاویر این دو مجموعه است. جهان تصاویرشان، با تمام تفاوتهای فاحش، در جایی با هم تلاقی دارند که هنرمند ایستاده؛
جایگاهی که در پسِ آن رنگ، بیتابی، شور، تلاطم، هیجان و زندگی است
و در پیشِ آن، وانهادگی، بیتفاوتی، خاموشی، تنهایی و مرگ.
و این مانیفستی است برای انسان معاصر؛ انسانی که در جهان امروز گیر افتاده، بیراهِ پیش و پس؛ انسانی که درهای ارتباط با جهان بیرون را مسدود میبیند و تلاشش برای اتصال به آن، هر بار به نحوی ناکام میماند ــ مگر از طریق هنر.
آنچه چون زنگ در گوش من صدا میدهد، این جملهی هایدگر است:
«در عصر ما، انسان دیگر نمیداند چگونه سکونت کند.»
بیانی از ازدستدادن رابطهی درونی و شاعرانهی انسان با زمین و جهان؛ رابطهای که افسری در این دو مجموعه، به شکلی انتزاعی و شاعرانه، بهخوبی نمایش داده است.
مهرداد افسری، به زعم من، عکاسِ شاعر است؛ و به جای تمام کلمات، در اختیارش بی انتها عناصر بصری را دارد. او اما مدیوم عکاسی ــ که خود کاهنده است ــ را به چالش میکشد، با کاهش تمام نشانههای آشنای جهان.
مجموعهعکسهای در پس کمترین ارجاع اینجهانی را دارند؛ در اغلب آنها نشانهای از این جهان دیده نمیشود. حال عکسی که خاستگاهش این جهان است، بیکمترین نشانهای که به این جهان ارجاع دهد، خود بستری شده است برای درک مفاهیمی کلانتر بیآنکه مصداقشان در تصویر بازنمایی شده باشد.
به عقیده من در این عکسها او کوشیده است مخاطب را مستقیم و بیواسطه به جهان غیرمادی نزدیک کند: به ایدهها، احساسات و مفاهیم بنیادی هستی (ذهنیت) ــ اما بیکمترین نشانههای اینجهانی.
برای من، این تجربهای است مشابه گوش دادن به موسیقی باخ؛ افسری اما با سکوتی فراگیر دعوت میکند به وصل شدن با جهان پدیدارها، بیپدیدهای آشنا.
یعنی جهان پدیدارها ــ که همان ظهورِ هستی است ــ در برابر ماست. این مواجههای است که در آن «چیزها» در حضور ما معنا میگیرند؛ اما نه معنایی خرد و منفصل، بلکه مفهومی که تمام معانی را دربرمیگیرد و از اینرو، میتوان گفت متعلق به این جهان مادی نیست.
افسری با حذف نشانههای اینجهانی، از «بازنمایی» به «رد» میرسد — به اثری از حضور، نه خودِ حضور.
او نحوه بودن در جهان را به انتزاعی ترین شکل نمایش میدهد
جهانِ بینشانهی او همان «خلأ»ی است که هایدگر در آن ظهورِ هستی را ممکن میبیند
سکوت جهان
او با حذف نشانههای مرجع و جایگزینی سکوت و رنگهای انتزاعی، بیننده را از سطح نشانهها به عمق معنا میبرد
سکوتی که اندیشه را فعال میکند.
اینجا عکس ها میدان اندیشه اند همانند عکس معاصر .
با این تفاوت که در سکوت پیوندی ظریف و ناپیدا با جهان فراماده ایجاد میکنند بدون ارجاعی مستقیم یا تکه تکه ،
این مجموعه گویی لحظه فروپاشی یا تکینگی ایست که جهانی جدید را آبستن است. و بودنی همراه دارد ، که گویی هرلحظه در حال شدن است .
به همین خاطر است که مفاهیمی بنیادین را ضمیمه میکند.
از طرفی دیگر مواجهه با این عکس ها همچون مواجهه با ذات ماده و ماهیت پدید هاست همچون فوق بزرگ نمایی هایی که هر آنقدر نزدیک تر میشوی شکافی بس بزرگ تر با فهم ماهیت ماده به شکل واحد آشکار میشود .اجزا همه در خدمت یک چیزند و همه چیز ها در خدمت یک کل .
زمان موضوعیست که در این مجموعه به نوعی دیگر به آن پرداخته شده
۲۷ روز عنوان شده زیر عکس ها
روز ششم ، روز یازدهم ، روز دوم …
آنچه به ذهنم میرسد اتفاقی ظریف است
به این می اندیشم که اگر خاطرات که تصاویرند را پاک کنیم چه چیز از زمان برجای میماند روزها به چه کار می آیند چه تفاوتی بین شمار روزها است ؟
اما زمان در نسبتی نسبی و ابدی با ما در گذر است
عکس های در پس برای مخاطب هیچ فرقی ندارند که کدامشان در چه روزی عکاسی شده اند و چرا
آنچه اهمیت دارد اتصال همه آن انتزاع به چیزی است که در همه روزها مشترک است و اصل مهم هستی
است
“بودن”
ودر آخر با گفتمانی از هایدگر در ذهنم فضای این نمایش را ترک میکنم
«هستی بدون انسان آشکار نمیشود، و انسان بدون هستی معنا ندارد.»
هستی خودْ نوعی پدیدارشدن است، نوعی «گشودگی»
و هنر، شعر و سکونت، راههاییاند برای تجربهی این گشودگیِ هستی

.

.
